امروز، دلم برای تو تنگ نشده بود. حوصلهام سر رفته بود. قرار است من با تو روراست باشم، که دروغ شروع ِ سقوط است. آه! راستی فکر میکنم دیگر نیازی نیست که هر نامهای که مینویسم بگویم «سلام». آنطور که میگویند، سلام سلامتی نمیآورد. اگر سلام، سلامتی به همراه داشت که اینهمه مریض در دنیا نبود. البته شاید هم تعریفی که من از سلامتی دارم با تعریف ِ دیگران متفاوت است.
این روزها آرامش ِ عجیبی دارم، انگار که مُرده باشم. اما در عین ِ این آرامش، حوصلهی هیچ چیز را ندارم. حوصلهی نوشتن و خط زدن را حتی ندارم. همین نامه را هم از سر ِ بیحوصلگی برای تو مینویسم، شاید برای اینکه دوستت دارم دست به قلم شدهام، من تو را حتی بیشتر از ترانه دوست دارم.
واژهی عزیزم، من یعنی پدرت، دلنگرانیهایی را دارد که برای بازگوییاش نمیتواند به کسی اعتماد کند. اما خب، تو دختر ِ منی دیگر، اگر به تو نتوانم اعتماد کنم، گویی که آخرین ضربهی تبر بر درخت ِ تنم مینشیند و قامتم نیز به مانند برگهایم به زمین میافتد.
در این دو هفتهای که برایت ننوشتم، بیکارترین روزهای عمر ِ نوشتنم را میگذراندم. نوشتن ِ متن و ترانه، روحیه میخواهد و من از این روحیه تهی بودم. طولانی شدن عمر تحصیل ِ من در دانشگاه به شدت مرا آزار میدهد، از یک سو حسرت پول و عمری که رفته است را میخورم و از سوی دیگر به آیندهاش خوشبین نیستم، تصور اینکه باز هم در رشتهای که هیچ سنخیتی با روزگار و روح ِ من ندارد به تقلا بپردازم و تلاش کنم برای رهایی از آن با مدرک، مرا کُشته است. گمان میکنم وقت ِ آن رسیده است که تصمیم درست و سرنوشتسازی بگیرم.
همهی این روزگاری که به من میگذرد، مرا آماده میکند برای اینکه بفهمم، باید به تصمیماتی که تو برای زندگیات میگیری اعتماد کنم. باید در فکر و اندیشههای تو تأمل کنم و بدانم که هر شخصی میتواند به درجهای از فهم برسد که بهترینها را برای خودش انتخاب کند. بدون اینکه به گفتار، نصیحتها و سرزنشهای اطرافیان توجه کند. میدانم واژهای که دختر ِ من است، خود راه صحیح و درست را پیدا خواهد کرد و از تجربههای من درس خواهد گرفت. اعتماد، حلقهی مفقودهی اعضای خانوادههای ایرانی است. من به تو اعتماد دارم و به این اعتماد افتخار میکنم.
در نزدیکی ِ آفتاب ِ دوشنبهای که شاید شروع ِ من باشد؛ ترانهنویس