نامه‌ی سوّم؛ حرف‌های بی‌وقت

نوامبر 4, 2012 - Leave a Response

برایت از سرِ دل‌تنگی و بی‌حوصلگی نمی‌نویسم. این، نامه‌ای‌ست که باید آبی باشد بر آتشِ دلم، دخترم. برای با تو حرف‌زدن دیرترین وقت و تلخ‌ترین اوقات را انتخاب کرده‌ام و می‌خواهم چیزهایی را بگویم که معمولن مادر برای بچه نمی‌گوید. می‌خواهم بگویم ما خسته شده‌ایم، هر دو. من و پدرت از خودمان و از دیگران، از زندگی و حتا از مرگ … که نمی‌رسد خیلی خسته‌ایم. شاید بهتر است تأخیر کنی تا ما بمیریم، با هم. این‌روزها، من عصبی شده‌ام و غُرغُرو و این همه ترسو. وای، نمی‌دانی ترس چه‌قدر بد است و چه‌جوری مغز آدم را فلج می‌کند. باید بتوانم پناهِ خوبی برایت باشم که از هیچ چیزی نترسی؛ از مردم، از فقر و از شکست. بدانی مرا داری، بی‌قید و شرط. هر اتفاقی که بیفتد من با توأم. می‌خواهم این اطمینان در تو باشد. حسی که خودم هنوز ندارم و نمی‌توانم مطمئن باشم هر اتفاقی که بیفتد مهم نیست، چون من کسی را دارم. دی‌شب، پدرت عصبانی شد و فهمیدم چه‌قدر ناتوان‌‌ترم از چیزی که فکر می‌کنم. حتا نمی‌توانم او را آرام کنم. کلمات جادویی بلد نیستم و البته، حقیقت این است که خودم هم عصبانی‌ام، و غم‌گین‌ام. نیاز دارم کسی مرا در آغوش بگیرد و با لحنِ خوش‌آیند و مُسکّنی توی گوشم بگوید «طوری نمی‌شود دختر جان». و من باور کنم. باور کنم طوری نمی‌شود و نترسم و دَم را خرابِ آینده‌ی هنوز نیامده نکنم. می‌دانی ما با هم خوبیم، و خوشیم اگر بتوانم اهلِ حال باشم و هی گیر ندهم به روزهای مستقبلِ کوفتی. آره، اصلن چه معنی دارد که آدم ملخ نباشد؟ باید ملخ باشم.

مامانِ قصّه‌نویس

نامه‌ی دوم؛ از سر ِ بی‌حوصلگی و نه دلتنگی

ژوئیه 27, 2009 - یک پاسخ

امروز، دلم برای تو تنگ نشده بود. حوصله‌ام سر رفته بود. قرار است من با تو روراست باشم، که دروغ شروع ِ سقوط است. آه! راستی فکر می‌کنم دیگر نیازی نیست که هر نامه‌ای که می‌نویسم بگویم «سلام». آن‌طور که می‌گویند، سلام سلامتی نمی‌آورد. اگر سلام، سلامتی به همراه داشت که این‌همه مریض در دنیا نبود. البته شاید هم تعریفی که من از سلامتی دارم با تعریف ِ دیگران متفاوت است.

این روزها آرامش ِ عجیبی دارم، انگار که مُرده باشم. اما در عین ِ این آرامش، حوصله‌ی هیچ چیز را ندارم. حوصله‌ی نوشتن و خط زدن را حتی ندارم. همین نامه را هم از سر ِ بی‌حوصلگی برای تو می‌نویسم، شاید برای اینکه دوستت دارم دست به قلم شده‌ام، من تو را حتی بیشتر از ترانه دوست دارم.

واژه‌ی عزیزم، من یعنی پدرت، دل‌نگرانی‌هایی را دارد که برای بازگویی‌اش نمی‌تواند به کسی اعتماد کند. اما خب، تو دختر ِ منی دیگر، اگر به تو نتوانم اعتماد کنم، گویی که آخرین ضربه‌ی تبر بر درخت ِ تنم می‌نشیند و قامتم نیز به مانند برگ‌هایم به زمین می‌افتد.

در این دو هفته‌ای که برایت ننوشتم، بیکارترین روزهای عمر ِ نوشتنم را می‌گذراندم. نوشتن ِ متن و ترانه، روحیه می‌خواهد و من از این روحیه تهی بودم. طولانی شدن عمر تحصیل ِ من در دانشگاه به شدت مرا آزار می‌دهد، از یک سو حسرت پول و عمری که رفته است را می‌خورم و از سوی دیگر به آینده‌اش خوش‌بین نیستم، تصور اینکه باز هم در رشته‌ای که هیچ سنخیتی با روزگار و روح ِ من ندارد به تقلا بپردازم و تلاش کنم برای رهایی از آن با مدرک، مرا کُشته است. گمان می‌کنم وقت ِ آن رسیده است که تصمیم درست و سرنوشت‌سازی بگیرم.

همه‌ی این روزگاری که به من می‌گذرد، مرا آماده می‌کند برای اینکه بفهمم، باید به تصمیماتی که تو برای زندگی‌ات می‌گیری اعتماد کنم. باید در فکر و اندیشه‌های تو تأمل کنم و بدانم که هر شخصی می‌تواند به درجه‌ای از فهم برسد که بهترین‌ها را برای خودش انتخاب کند. بدون اینکه به گفتار، نصیحت‌ها و سرزنش‌های اطرافیان توجه کند. می‌دانم واژه‌ای که دختر ِ من است، خود راه صحیح و درست را پیدا خواهد کرد و از تجربه‌های من درس خواهد گرفت. اعتماد، حلقه‌ی مفقوده‌ی اعضای خانواده‌های ایرانی است. من به تو اعتماد دارم و به این اعتماد افتخار می‌کنم.

در نزدیکی ِ آفتاب ِ دوشنبه‌ای که شاید شروع ِ من باشد؛ ترانه‌نویس

نامه‌ی اول؛ برای تو نوشتن را، خواهم آموخت

ژوئیه 14, 2009 - یک پاسخ

واژه جان؛ سلام

نیازی به گفتن ِ من نیست که این نامه، اولین نامه‌ای است که من به تو می‌نویسم. اما به هر حال حتی اگر در عصر ِ اینترنت و ای‌میل هم باشیم، نمی‌شود به اندازه‌ی چاپارها به این عروسکان ِ صنعت و تکنولوژی اعتماد کرد. از همه‌ی این‌ها بدتر، دفتر ِ پست ِ ایران است.
پس برای اینکه حساب ِ ترتیب ِ نامه‌ها از دستت خارج نشود، آن‌را ذکر می‌کنم و فرض را بر این می‌گیرم که دختر ِ من، واژه، قرار است از نامه‌های پدرش مثلِ پوست و مو و دندانش نگه‌داری کند به شرطی که این مراقبت هم‌چون مراقبت‌های پدر نباشد.

اما اینکه چرا تصمیم گرفته‌ام برای تو نامه بنویسم و کاغذهایم را به احترام نام تو خط‌خطی کنم. دلیلش این بود که خودم همیشه دوست داشتم کسی برای من نامه بنویسد، در کنار ِ اینکه نامه نوشتن آرزوی دیرینه‌ی خودم بود.
پدرم هیچ‌گاه برای من نامه ننوشت. فکر می‌کنم باید حس خوبی باشد وقتی صبح، آن‌هم نه صبح ِ کله‌ی سحر، بلکه ساعت ۱۰ که من هنوز با بهشت ِ خواب ِ صبح عشق‌بازی می‌کنم، پستچی زنگ ِ در ِ خانه را بزند و شخص ِ شخیص ِ پستچی هم از آن آدم‌های سمجی باشد که تا کارش را تمام نکرده، دست بردار نیست. با اکراه و چشمانی کاملآ مست ِ خواب و خجالت‌زده از اینکه کسی که پشت ِ در است تو را خواب‌آلود ببیند، در را باز می‌کنی، پستچی برای تو نامه‌ای دارد از عزیزی که حتی در آن خواب ِ نزدیک به ظهر هم، دیدن ِ رؤیایش از محالات بوده است. این حس را می‌توانم با وقتی مقایسه کنم که یکی از خوانندگان ِ محبوبم در ای‌میلی به من اعلام کند که قصد دارد ترانه‌ای از من را اجرا کند.

سرت را که درد نیاورده‌ام؟ به هر حال به من حق بده اگر نامه‌ام کسل‌کننده به نظر می‌رسد. پدرم علاوه بر اینکه برای من نامه ننوشت، هیچ‌وقت نامه نوشتن را هم به من یاد نداد. اما بگذار با تو روراست باشم، من در زندگی‌ام همیشه به آموزش، واکنش ِ منفی نشان داده‌ام. هر چیزی را که خواسته‌اند به قصد ِ یادگیری به خورد ِ من بدهند پس زده‌ام و در عوض آنچه را اطرافیان یادنادادنی فرض گرفته‌اند، آموخته‌ام.
نامه نوشتن را هم یاد خواهم گرفت. اینکه چگونه تو را دختر عزیزم، واژه صدا کنم بلدیت می‌خواهد و تو عزیز ِ منی، پس من نامه نوشتن را بلد خواهم شد.

قلب ِ اکثریت آدم‌های دنیا، بهشت ِ دوست‌داشتنی ِ کوچکی است پر از عشق و عاطفه. اما آن چیزی که در این دنیا در اتفاق است، همه از فاصله‌ای است که از دست و زبان آدم‌ها تا قلبشان وجود دارد. فاصله‌ای تا گفتن ِ دوستت دارم‌ها.
دوست داشتن، نیازمند ِ تکثیر و بیان شدن است و من تو را دوست دارم.

در نزدیکی ِ ترانه‌ی عصر ِ سه‌شنبه‌ای گرم؛ ترانه‌نویس

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.